.::سندس::.
.::یا الله یارحمن یارحیم یامقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک::.
این پست تا اطلاع ثانوی ثابت است


"تکیه گاهت کسی باشد که خودش تکیه گاه نمی خواهد"



عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن

الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِهِ وَ الصَّبْرِ؛

فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَكَارِهِ فِي الدُّنْيَا دَخَلَ الْجَنَّةَ؛ 

وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ؛ 

فَمَنْ أَعْطَى نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا دَخَلَ النَّار


بهشت با رنجها و صبر پوشیده شده است؛ پس هر کس در دنیا بر رنجها صبر پیشه کند، (این پوشش را کنار زده و) به بهشت وارد می شود.
و جهنم با لذتها و شهوتها پوشیده شده است. پس هر کس هر آنچه نفسش از لذات و شهوات طلبید برآورده ساخت، به آتش وارد خواهد شد.

بایگانی دل دوشنبه ۶ شهریور۱۳۹۱رزمنده:  مملوک |
بر چادر مشکی ات،نستعلیق می نویسم عشــق را

وقتی که این "احرام سیاه" را می پوشی و حج شکوهمند حیا را به جا می آوری

آنگاه طواف می کنند تو را صفوف فرشته ها و متبرک می کنند بال هایشان را به

تاروپود حریم آسمانی ات

تو...گمنام ترین "حاجیه" امروز زمان هستی

 

بایگانی دل چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
 

چشمانت را ببند ای شهید!

مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی...
 
مادرم! ببخش که با هر تیری که به قلب فرزندت می زنیم
 
یاد سیلی را روی گونه ات زنده می کنیم...

 

بایگانی دل سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |

 

مادر که برود نظم خانه بهم میریزد...

علی نجف.....

حسن بقیع.....

حسین کربلا....

زینب دمشق.....

. . . و مهدی را نمیدانم کجا بیابم!!!


برچسب‌ها: مادر, در, پهلو, درد؛علی علی علی
بایگانی دل دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
 

بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم

 

مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم.

سوز و گدازمادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا

هم به جبهه ببر، یک طرف مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم

در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود، هربار که

مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که 

بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر

بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که

همراه من بیاید وپدرصدام یزید کافر! را دربیاورد و او را روانه بغداد

ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش

 مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی درآورد تا

روم کم شد وراضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش،کفش و کلاه کردیم

و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه،شور و حالش یک طرف،کنجکاوی کودکانه اش

طرف دیگر، از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.

 

این تفنگ گندهه اسمش چیه؟ -

 

 بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟-

 

  بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟-

 

- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

 

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم، تا این که یک روز

 

بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود

 

تو نیا که من تخته گاز آمدم، قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه

 

چشم سفید، پسرم در همان عالم کودکی گفت: " بابایی مگر شما نمی گفتید که

رزمندگان نوارنی هستند"؟

 

متوجه منظورش نشدم :

 

- چرا پسرم، مگر چی شده؟

 

پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟ -

 

ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم:

 

"باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی"!؟

  
 

:منبع 

36 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه

 

 

بایگانی دل شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
 

براي رسيدن به آنان بايد به عقب برگرديم

آنجا كه بهتر مي تواني با آنها ارتباط برقرار كني

برگهاي تاريخ بعد از جنگ را يكجا عقب بزن و بگذار  كنار

حال و هواي جنگ بيدارت مي كند

حال بهتر مي تواني نفس بكشي،درست مثل روزهاي عمليات

ديگر قلبت به عشق لحظه هاي حماسه آفرين آن روزهاي

دوست داشتني جنگ مسلح شده است...

 


برچسب‌ها: جنگ, عملیات, حاجی؛تاریخ
بایگانی دل سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |

 

 

 

دوباره اسفند ماه از راه رسید، دل هوایی شده ،هوای شلمچه سرزمین پرستوهای مهاجر،

 

چه صفایی داره غروب های دل انگیز شلمچه؛ نگاهها به سمت کربلا ست

 

 و دلها پرگشوده  سمت بین الحرمین،

 

 پاهات رو یارای برگشت نیست ...

 

 دلت رو که جا گذاشتی

 

پاهات رو هم میذاری کنج دلتو

 

کشون کشون خودتو میرسونی سمت خروجی ،

 

 به خروجی که میرسی دیگه چشماتم همراهیت نمیکنه!!!

 

بارون اشکات دیگه سویی برات نذاشته

 

 التماس دلت رو میکنی

 

که تا برگشت دوبارت به اون بهشت

 

همونجا همنوا شه با شهدا...

طلائیه تجلی گلواژه های حماسه و شهادت، هویزه بوستان شقایق های پرپر

دلم عجیب هوای هورالعظیم داره ...

فکه و عطش

فتح المبین و شقایق های لاله گونش

فتح المبین تو عید 93 حال و هوای غریب تری داشت برام!!

و...

 دلم یبار دیگه هوایی جنوبه 

خدایا

اسفند که از راه میرسه

دیگه نفسهام به شماره میفته تا لحظه موعود ... ... ...

خدایا امسالم روزیم کن ...

 

اللهم الرزقنا شهادت

 

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم

 

حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

 

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم

 

شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم

 

هیج تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم

 

روشنی هست ، خدا هست ولی ما کوریم

 

آری، روشنی هست ، خدا هست ....

 

بایگانی دل جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |

دلم هوای تو کردست، هوای آمدنت

دلم صدای تو کردست صدای آمدنت

 

اللهم عجل لوليك الفرج

بایگانی دل جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
سفارش عجیب علامه امینی به فرزندش پس از مرگ

محمدهادی امینی فرزند علامه امینی می‌نویسد: پس از گذشت چهار سال از فوت پدر، در شب جمعه‌ای قبل از اذان صبح، پدرم را در خواب دیدم،‌او بسیار شاداب و خرسند بود، جلو رفتم و پس از سلام و دست‌بوسی گفتم: پدر جان! در آنجا چه عاملی باعث سعادت و نجات شما شد؟

پدرم گفت: چه می‌گویی؟

دوباره عرض کردم:آقاجان! در آنجا که اقامت دارید، کدام یک از اعمالتان موجب نجات شما شد؟ کتاب الغدیر یا سایر تألیفات شما یا تأسیس بنیاد و کتابخانه امیرالمؤمنین(ع)؟!

او اندک تأملی کرد و سپس فرمود: فقط زیارت اباعبدالله الحسین(ع)!

عرض کردم: شما می‌دانید اکنون روابط ایران و عراق تیره شده و راه کربلا بسته است، برای زیرات چه کنیم؟

فرمود: در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین(ع) بر پا می‌شود، شرکت کنید تا ثواب زیرات امام حسین(ع) را به شما بدهند.

سپس فرمود: پسرجان! در گذشته بارها به تو یادآور شدم و اکنون نیز توصیه می‌کنم که زیارت عاشورا را به هیچ عنوان ترک مکن، زیارت عاشورا بخوان و آن را وظیفه خودت بدان، این زیارت دارای آثار، برکات و فواید بسیاری است که موجب نجات و سعادتمندی تو در دنیا و آخرت می‌شود.

 

 

پ.ن

علامه عبدالحسین امینی روز جمعه 28 ربیع‌الثانی 1390 هجری در نجف اشرف دیده از جهان فرو بست و پیکر مطهرش در جوار کتابخانه امیرالمؤمنین(ع) در نجف اشرف آرام گرفت. بیشترین شهرت این عالم ربانی به اثر جاویدان الغدیر مرتبط است که یاد او را در خاطره‌ها زنده نگه داشته است، او در این مجموعه 110 تن از اصحاب رسول خدا(ص) و 874 نفر تابعی را نام می‌برد که حدیث غدیر را روایت کرده‌اند، همچنین طبقات راویان حدیث غدیر را از قرن دوم هجری تا قرن چهاردهم در قالب 3360 تن ذکر می‌کند.

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: علامه امینی, الغدیر؛سفارش, خواب
بایگانی دل چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |

خواب بودم و تو آرام آمدی ومرابوسیدی... داشتند فرشته ها با من بازی می کردند  من خواب بودم ولی

فرشته ها گریه کردند وقتی تو داشتی مرا می بوسیدی . . .

تو حتی چشم های مرا هم ندیده بودی و من هم هنوز خوب تو را نشناخته بودم...

همه میگویند دختر عزیز دل باباست ... و بابا دل اش برای دختر اش می رود تا عمق وجود... پس تو

دلت کجا رفت که دیگر پیش من نیامد...

من در لابه لای لباس خاکی ات پیدا کردم عکس کودکی ام را ... اما تو را باید در کجای وجودم پیدا کنم...

چقدر آرام و بی صدا رفتی .. من که هنوز یاد نگرفته بودم نامت را ... حالا اگر از من بپرسند بابا آب داد

چه بگویم... من که دروغ را یاد نگرفتم هنوز...

کاش بیدارم می کردی نه من   ، همه ی همسایه ها را ... تو رفتی و حالا من و دوستانم . و... همه و

همه خواب مانده ایم هنوز...

سهم کودکی ام از نوازش تو فقط همین یک عکس است... من در خواب و تو بیدار...

 حالا دیگر فرشته ها هرچه می کنند تا من بخندم خنده ام نمیگیرد...

بغض هایم را ببین ... مدتهاست که بغض دلم کور شده از بس برایت به هق هق افتاد...و تو همانقدر

آرامی و ...

هرچقدر موهایم انتظار دستان ات را کشیدند تو نیامدی از مسافرتی که مادر می گفت ..و من هم بلند

کردم موهایم را برای تو ... تا برایت ناز دهم .. وتو برایم بابایی کنی...

بغض هایم سرد شدندو گرم ... گریه شدند... اشک شدند و دریا ... حالا بگویم با اجازه ی مادرم ...

قاب عکس تو برایم لبخند میزند اما دلم میخواهد تو دستهایم را بسپاری به زندگی جدید...

تو رفتی و من هنوز خواب مانده ام... من میخوابم تا شاید این بار وقتی که مرا میبوسی چشم هایم را باز

کنم ... شاید آن موقع فرشته ها بخندند... و من دوباره تو را ببینم...

دلم برایت تنگ شده ... دلم برای بابا گفتن هم...

بایگانی دل شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |



الگوی بزرگ خدا منيین

یه شهید گمنام و مظلوم( که راوی فقط اسمی ازش داشت) ، هر موقع تو کارم کم میارم و هر موقع به عقب بر می گردم و خسته میشم، به جلو نگاه می کنم و این خاطره رو مرور می کنم.

عملیات مطلع الفجر – دی ماه 1360- توی گیلان غرب ارتفاع چغالوند یه تپه ای بود بنام تپه صدف بچه بسیجیا از این یاد بگیرن، از فرزند اما،سرباز امام .

امام می فرمودند: مأمور به وظیفه ایم نه نتیجه، ما تا میایم وسط کار کم میاریم ، کار رو میزنیم زمین، میگیم ما تکلیفمون همین بود دیگه! کی گفته؟!

امام گفت وسط کار کارو ول کن؟!

امام می گفت ما مأمور به وظیفه ایم ، می گفت تا ته وظیفه رو انجام بده، نه اینکه کارو ول کن برو بگو به من چه مأمور به انجام وظیفه ام نه نتیجه، اشتباه گرفتیم ما حرف امام رو، برای راحت کردن خودمون فقط.

یه نمونش

عملیات مطلع الفجر شده بود، تپه صدف رو بچه ها گرفته بودن ،سه شبانه روز عراقیها پاتک می زدند نمی تونستن تپه رو بگیرن، از هر طرف حمله می کردن، یکی دوتا گردان می زدن،درگیر می شدن،دوباره تلفات می دادن عقب نشینی می کردن.

بچه ها روی تپه گرجیا بودن، روبرو بود، میگفتن دم بچه های  تپه صدف  گرم عجب مقاومتی می کنن. سه شبانه روز اینا مقاومت کردن.

بچه های اطلاعات عملیات رفتن یه سری به اونا بزنن، دیدن! ای بابا ! اصلا خبری از نیرو نیست اینجا! الا یه نفر

همه ی بچه ها شهید شدن،جنازه ها ریخته بود، یه نفر(مراد) از عشایر منطقه ی گیلان غرب بود،اسلحه ، تیربار، کلاش،و هر چی مونده بود از بچه ها رو ردیف کرد چیده بود تو سنگرا، سه شبانه روز تنها جلوی عراقیها می جنگید!

بهش گفتن مراد! چیه؟

گفت: من دیدم می تونم.

بله ما بودیم یا تسلیم می شدیم یا نه شهدارو می گذاشتیم در می رفتیم دیگه!

گفت من دیدم می تونم ، توانش رو دارم جلوی عراقیها وایستم تا دم مرگ هم می ایستم.

سریع نیرو آوردن تو تپه مستقر کردن،مراد اومد عقب، اومد گیلان غرب شهرشون به خانوادش سر بزنه یه خمپاره بغل ماشین    مراد به  شهادت رسید.

 

زندگی سراسر آزمون است

و شهادت مهر قبولی

بایگانی دل جمعه ۲۴ بهمن۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
افسوس معلم ریاضی هیچگاه حساب روزهای نبودن و بی کسی تورا نگفت
معلم انشا هیچوقت نگفت که از محبت به تو انشا بنویسیم

گله داریم که هیچ کس هیچوقت جغرافیای ظهورت را برایمان ترسیم نکرد
تاریخ غیبتت را برایمان شرح ندادند و نگفتن که چه کرده ایم که اینگونه به تاریخ نبودنت عادت کرده ایم ...

معلم اجتماعی به ما نگفت که در اجتماع ما کسی هست که نظاره گر ماست !!!

به جان خودمان آقا ! نگفتن ...
وگرنه پیش رویت این همه گناه نمیکردیم ...
اشکها و خوشحالی های پدر و مادرمان ار کارنامه ی ثلث آخرمان هنوز یادمان نرفته
ای کاش یادمان میدادند که کسی هم هست که هرروز کارنامه اعمالتان را میبیند و از اعمال ما شیعیان شاد و از گناهان ما گریان میشود ...

و حالا همچون روزهایی که از نیامدن معلم سرکلاس خوشحال میشدیم
و مهم نبود که چرا نیامده ... و بهتر که امروز نیامده . . . !!!

در غیبتت " غـــــم هــــایت را . . . غصــــــه هـــایت را " فراموش کرده ایم . . .
و سرگرم بازی های دنیا شده ایم . ..

بایگانی دل جمعه ۲۴ بهمن۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر