.::سندس::.
.::یا الله یارحمن یارحیم یامقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک::.
این پست تا اطلاع ثانوی ثابت است


"تکیه گاهت کسی باشد که خودش تکیه گاه نمی خواهد"



عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن

الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِهِ وَ الصَّبْرِ؛

فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَكَارِهِ فِي الدُّنْيَا دَخَلَ الْجَنَّةَ؛ 

وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ؛ 

فَمَنْ أَعْطَى نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا دَخَلَ النَّار


بهشت با رنجها و صبر پوشیده شده است؛ پس هر کس در دنیا بر رنجها صبر پیشه کند، (این پوشش را کنار زده و) به بهشت وارد می شود.
و جهنم با لذتها و شهوتها پوشیده شده است. پس هر کس هر آنچه نفسش از لذات و شهوات طلبید برآورده ساخت، به آتش وارد خواهد شد.

بایگانی دل دوشنبه 6 شهریور1391رزمنده:  مملوک |
حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به چهل و نهمین نشست سراسری اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا،  تاکید کردند: دانش‌اندوزی را با اندیشه‌ورزی و این هر دو را با پرهیزگاری و پاکدامنی بیامیزید؛ در این‌صورت هیچ اندوخته‌ئی برای کشور با ثروت وجود جوانانی چون شما برابری نخواهد کرد.
متن این پیام که در مسجد کبود ایروان، پایتخت ارمنستان، از سوی حجت الاسلام و المسلمین جواد اژه‌ای -نماینده مقام معظم رهبری در امور دانشجویان در اروپا- قرائت شد، به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم
جوانان! عزیزان!
حضور شما در مراکز دانشگاهی کشورها، فرصت نگاه ژرف و حکمت‌آمیز به رویدادها و پدیده‌های جهان را به شما و فرصت بهره‌مندی از دانشمندانی جهان‌نگر و جهان‌شناس را به ایران آینده می‌بخشد. اینها را باید قدر شناخت.
فریفتگی به همان اندازه زیان‌بخش است که بی‌خبری. امروزه به‌طور ویژه به این بیندیشید که چرا سیاستهای غربی به اسلام‌هراسی دامن میزنند؟ و کدام عنصر پر قدرت در اسلام سیاسی به شیوه‌ی ایران است که قدرتمداران آزمند و متعدّی و مستکبر را به همه‌گونه رویاروئی با آن بر می‌انگیزد؟
دانش‌اندوزی را با اندیشه‌ورزی و این هر دو را با پرهیزگاری و پاکدامنی بیامیزید؛ در این‌صورت هیچ اندوخته‌ئی برای کشور با ثروت وجود جوانانی چون شما برابری نخواهد کرد.
خدا یار و مددکارتان باد.
سیّد علی خامنه‌ای
۳/ بهمن/ ۱۳۹۳


برچسب‌ها: پیام رهبر؛ انجمن های اسلامی؛ دانشجویان اروپا
بایگانی دل جمعه 3 بهمن1393رزمنده:  مملوک |
در پی حوادث اخیر فرانسه صورت گرفت:

نامه رهبر انقلاب به جوانان اروپا و آمریکای شمالی

 

 

سخن من با شما درباره ی اسلام است ...

 


برچسب‌ها: نامه رهبری, حوادث فرانسه

ادامه مطلب...
بایگانی دل پنجشنبه 2 بهمن1393رزمنده:  مملوک |

 

هواپیما که رفت، چند نفر بی هوش ماندند و من که ترکش توی پایم خورده بود و حاج حسین، تنها. رفته بود یک تویوتا پیداکرده بود. آورده بود.
می خواست ما را ببرد تویش. هی دست می انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند، می افتادند.
دستشان را می گرفت می کشید، باز هم نمی شد. خسته شد.
رها کرد رفت روی زمین نشست.
زل زد به ما که زخمی افتاه بودیم روی زمین، زیر آفتاب داغ. دو نفر موتور سوار رد می شدند. دوید طرفشان.
گفت: " بابا ! من یه دست بیش تر ندارم. نمی تونم اینا رو جابه جا کنم. الان می میرن اینا. شما رو به خدا بیاین."
پشت تویوتا یکی یکی سرهامان را بلند می کرد، دست می کشید روی سرمان.
نگاه کن. صدامو می شنوی؟منم، حسین خرازی.
گریه می کرد.

بایگانی دل پنجشنبه 25 دی1393رزمنده:  مملوک |

 

اولین روزهای تشکیل یگان صابرین بود و داوطلب ها را آزمایش می کردند.
غذایمان را که می دادند،مربی وارد سالن غذاخوری می شد
و دستور میداد همه ظرف های غذایشان را چپه کنند و بریزند روی زمین!
هرکس دلش می خواست آنوقت می توانست غذایش را از روی زمین بخورد!
.
.
ظرف غذایم را که ریختم روی زمین،یکدفعه نگاهم به میز بغلی افتاد.
یک نفر رفته بود زیر میز و با سرعت غذایش را می خورد!
نمی دانستیم از سرعت رفت و برگشت قاشقش تعجب کنیم
یا از زبلی و زرنگی اش...
دو-سه دقیقه بعد آمد بالا و با آرامش سرجایش نشست.
لبخند هم میزد!............
بعد ها فهمیدم او جعفرخان است.

 

پ.ن

شهید محمد جعفر خانی در منطقه به جعفر خان معروف بود و به عنوان فرمانده‌ای گره‌گشا، کسی بود که در عرصه هشت سال دفاع مقدس هم نقش آفرین بود و حتی در آن دوران از دلاور مردانی بود که از اروند رود عبور کرد.
این شهید بزرگوار کسی بود که در منطقه شیخ محمد، شلمچه، خیبر و ... در نقاطی که کسی انتظار نداشت، دلاورانه حاضر می‌شد و این روزها نیز با این سن و سال تکاوری نبود که تنها لباس تکاوری پوشیده باشد بلکه فرماندهی بود که با ایمان و افتخار سرافرازانه در میدان دفاع از نظام و انقلاب حرکت کرد و در درگیری با نیروهای تروریستی به شهادت رسید..
جعفر خان شهیدی است که در سه متری!! تونل تروریست‌ها به شهادت رسید، تروریست‌هایی که به لحاظ تجهیزات و دستگاه‌های ارتباطی از سوی آمریکا مجهز شده‌اند.

به نقل از سردار عبدالله عراقی جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه


برچسب‌ها: جعفر خانی؛صابرین؛شهادت
بایگانی دل شنبه 20 دی1393رزمنده:  مملوک |
هميشه كارهاش رو با اين آيه شروع مي‌كرد
برخورد اولي كه با ايشون داشتم به من گفت: شما مي‌دونيد من قبلاً ازدواج كردم و اين ازدواج دوم من است؟
گفتم: نه! به من نگفته بودند.
گفت: شما بايد بدونيد من قبلاً با جبهه و جنگ ازدواج كرده‌ام. شما همسر دوم من هستيد.
تمام مسائل را براي من گفته بود و گفت كه:
انتهاي راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهيد نشوم، هر كجاي دنيا كه جنگ حق عليه باطل باشد، مي‌روم آنجا تا شهيد شوم.
وقتي كه خبر شهادتش را براي ما آوردند براي من غير منتظره نبود آمادگيش را داشتم.

«بچه‌ها آقا مهدي اومده»
وقتي اين خبر توي لشكر پخش مي‌شد بچه‌ها كيف مي‌كردند. همه منتظر مي‌موندند تا موقع نماز كه بعدش سخنراني كنه.
پيرو و جوان از سر و كول هم بالا مي‌رفتند، يه بار ببيننش، تنها سخنراني بود كه همه تا آخرش مي‌نشستند.
بعضي‌ها هم مي رفتن دم در دژباني ساعت‌ها زير آفتاب مي‌نشستند، فقط به عشق اينكه آقا مهدي رو رد شدني ببينن.
اين قدر خوشگل تو دل بچه‌ها جا گرفته بود.
تو دنيا سابقه نداره كه يه جوان بيست و سه ساله بشه فرمانده لشكر، اون هم لشكري مثل لشكر 17 علي بن ابي‌طالب (عليه السلام). همه مي‌دونن هر جايي مستقر مي‌شد زبانزد مي‌شد، حتي عراقي‌ها وقتي مي‌فهميدن لشكر 17 مستقر شده راديوهاشون شروع مي‌كردند به بد و بيراه گفتن. از بس ترس و وحشت برشون مي‌داشت.

«معلوم نيست كه فردا چه كسي شهيد بشه چه كسي بمونه، ولي شما خواهيد ديد، ما آينده در مرزهاي ديگر خواهيم جنگيد، همين شما هستيد كه بايد خودتون رو آماده كنيد. ما بايد اسرائيل رو از بين ببريم.»
بعد از عمليات محرم دستور اومد كه تيپ 17 علي بن ابي‌طالب (عليه السلام) به لشكر تبديل بشه.
جلسه‌اي داشتيم براي تشكيل ساختار جديد.
جلسه كه تمام شد به من گفت: بمون كارت دارم.
وقتي همه رفتند گفت: مي‌خوام يه زيارت عاشورا برام بخوني.
تا شروع كردم: السلام عليك يا ابا عبدالله ...
صداي گريه‌اش بلند شد.
... و اصحاب الحسين الذين بذلو مهجهم دون الحسين (عليه السلام)، هنوز داشت گريه مي‌كرد.

همه مقدمات عمليات انجام شده بود، همه معبرهاي ما جواب داده بود، نيروها رو مستقر كرده بوديم توي خط، منتظر بودند تا شب بعد براي عمليات. همه كارها رو به راه بود.
شب كه برگشتيم قرار‌گاه، براي استراحت، آخر شب خوابيديم.
دم سحر بيدار شدم توي نور فانوس كه فضاي چادر رو كسي روشن كرده بود ديدم پتو رو زده كنار، به حالت سجده صورتش رو گذاشته روي خاك:
«خدايا من هر چي در توانم بود، هر چي بلد بودم و هر چي امكانات بود آماده كردم، از اينجا به بعدش با توست.»

مي‌گفت: «بچه‌ها قدر اين زمان و شرايطي كه ما در اون قرار داريم رو بدونيد، همون طوري كه الان ما غبطه مي‌خوريم به حال شهداي صدر اسلام و شهداي كربلا، در آينده هم انسان‌هايي مي‌آيند كه به حال ما غبطه مي‌خورند و آرزو مي‌كنند كه اي كاش در زمان ما و شرايط ما بودند.»

بایگانی دل جمعه 19 دی1393رزمنده:  مملوک |
بعد از ظهر عاشورا وقتى خیمه هاى حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را آتش زدند و به فرمان حضرت سجاد (ع) همه فرار كردند.
دختركى از فرزندان امام حسین (ع) مى گوید: من فرار مى كردم، عربى، مرا دنبال كرد و با نیزه به پشت من زد كه بزمین افتادم، آنگاه چنان گوشواره مرا كشید، كه گوشم را درید و من بیهوش شدم، وقتى بهوش آمدم دیدم عمه ام زینب سر مرا بدامن گرفته نوازش مى كند.
این دختر دلسوخته اى كه آشیانه اش ویران شده، به آتش كشیده شده، پدرش و برادرانش شهید شدند، لب تشنه است، سه روز است آب برویش ‍ بسته است، وقتى به هوش آمد،

نگفت : عمه تشنه ام !

نگفت : عمه گوشم مجروح است !

نگفت : عمه مرا تازیانه زدند!

نگفت : پدرم كو! برادرم كو!...
فقط وقتى متوجه شد چادر بسر ندارد با گریه التماس كرد! عمه جان چادر ندارم !!

آیا چادرى ندارى كه خود را با آن بپوشانم ؟
حضرت زینب گریه كرد و فرمود: دخترم چیزى براى ما باقى نگذاشته اند!

بایگانی دل پنجشنبه 18 دی1393رزمنده:  مملوک |
لئن شکرتم لازیدنّکم و لئن کفر تم انّ عذابی لشدید
( ابراهیم ،7 )

ما چقدر بیچاره شده ایم که عذاب شدید غیبت ولی عصر ( عج) رو درک نمی کنیم !!!!!

نستغفروالله

بایگانی دل پنجشنبه 18 دی1393رزمنده:  مملوک |

 

گفتی سلام؛ احوالتان امروز خوب است؟
این عکس ها، تصویر ها، مال جنوب است؟

گفتم سلام؛ آری... بیا بنشین کنارم
گاهی کمی یادآوری بد نیست... خوب است

...

این است عکس کربلای فکّه... این جا
آرامشی محسوس مهمان قلوب است

در وادی اعجاز... در اروند و والفجر
حتّی عصای موسوی یک تکّه چوب است

ده ها ستاره رفته اند و جایشان در
دامان شب های هویزه نقره کوب است

خون کرده این غربت دل هفت آسمان را
این جا شلمچه... عصر... نه؛ تنگ غروب است

این آخری تصویر شرهانی است... بی شک
اینجا زمین آیینه ی غیب الغیوب است

...

وقتی غبار ننگ دنیا را گرفته
یاد شهید و جبهه در حدّ وجوب است

اینجا نبردی سخت بر پا بوده امّا
امروز شاید خاکریز ما کُلوب است

باید خودت فیلتر کنی پای خودت را
میدان مین در فیسبوک و یوتیوب است

امروز باید مرد باشی تا نیفتی
دنیا پر از خمپاره ی شصت ذنوب است

محمّد عابدینی
1392.1.18

بایگانی دل سه شنبه 16 دی1393رزمنده:  مملوک |

برادرم ، من در این گرمای تابستان چادر سر میکنم ،
سخت است ولی تنها 3 ماه است ، چادر آزادی حرکت و دستانم را می گیرد ،
سخت است ولی نه زیاد،

چادر سر کردن مسئولیت می آورد و انتظار ،
ولی تمام اینها سخت تر از کار تو نیست ،
سخت تر از کار تو نیست که باید در تمام طول سال سر به زیر راه بروی و از میان شیاطین متحرک کوچه ها و خیابان ها، از میان بانوانی که نتوانسته اند خودنماییشان را کنترل کنند ، سالم رد شوی ،

از تو سخت تر نیست که همیشه باید مراقب خودت باشی وقتی می خواهی بیرون بروی یا فیلمی ببینی یا به اینترنت وصل شوی ، زیرا شیاطین برایت کمین کرده اند .
از تو سخت تر نیست که در این هجوم بی مهابای وسوسه های دلفریب و پلیدی های نا جوانمردانه باید پاک باقی بمانی.

و خداوند مرد را قوی آفرید زیرا وظیفه ات بسی سنگین تر است و اگر در این آزمون ها پیروز شدی ،مردی خدایی میشوی!

 

منبع:http://www.cloob.com/clad_girls


برچسب‌ها: چادر, سختی, مرد, حیا, فریب
بایگانی دل سه شنبه 16 دی1393رزمنده:  مملوک |

 

 

علی هاشمی در سال ۱۳۴۰، در شهر اهواز به دنیا آمد. با شروع جنگ تحمیلی در محور «کرخه کور» و «طراح» به مقابله با پیشروی دشمن بعثی پرداخت. با شکل گیری یگان‌های رزم سپاه او مامور تشکیل تیپ ۳۷ نور شد و با این یگان، در عملیات «الی بیت المقدس» در آزادی خرمشهر سهیم شد. در آستانه عملیات والفجر مقدماتی تیپ ۳۷ نور منحل شده و علی هاشمی به فرماندهی سپاه سوسنگرد رسید. بعدها، از دل همین سپاه منطقه ای بود که، «قرارگاه نصرت» پدید آمد. در سومین سال جنگ، محسن رضایی، علی هاشمی را به فرماندهی «قرارگاه سری نصرت» انتخاب کرد.

او در تیر ماه سال ۶۶ به فرماندهی «سپاه ششم امام صادق» منصوب شد که چند تیپ و لشکر، بسیج و سپاه خوزستان، لرستان و پدافند منطقه هور از «کوشک» تا «چزابه» را در اختیار داشت. روز چهارم تیر ماه سال ۱۳۶۷، متجاوزان بعثی، حمله‌ای گسترده و همه‌جانبه را برای بازپس‌گیری منطقه هور آغاز کردند. حاج علی در آن زمان، در قرارگاه خاتم۴، در ضلع شمال شرقی جزیره مجنون شمالی مستقر شده بود. هیچ کس به درستی نمی‌داند که در این روز دردناک، چه بر سر سرداران «قرارگاه نصرت» آمد. شاهدان می‌گفتند که هلی‌کوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه خاتم۴ به زمین نشسته‌اند و حاج علی و همراهانش سراسیمه از قرارگاه خارج شده و در نیزارها پناه گرفتند. پس از آن، جستجوی دامنه‌داری برای یافتن حاج علی هاشمی آغاز شد اما به نتیجه ای نرسید. از طرف دیگر، بیم آن می‌رفت که افشای ناپدید شدن یک سردار عالی رتبه سپاه، جان او را که احتمالا به اسارت درآمده بود به خطر بیاندازد، به همین سبب تا سال‌ها پس از پایان جنگ، نام حاج علی هاشمی کمتر برده می‌شد و از سرنوشت احتمالی او با احتیاط فراوانی سخن به میان می‌آمد. سرانجام در روز ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۹، اخبار سراسری سیما خبر کشف پیکر حاج علی هاشمی را اعلام کرد و مادر صبور او پس از ۲۲ سال انتظار، بقایای پیکر فرزند خود را در آغوش کشید.
 
 

 

 

روایت برخی خاطرات پیرامون این سرلشگر شهید که فرمانده سپاه ششم امام صادق(ع) بود در «رازهای نهفته» به قلم «مهرنوش گرجی» نوشته شده است. در ادامه خاطره‌ای از سمیه اهوازیان همسر شهید هاشمی می‌آید:

علی پسرخاله‌ام بود اما او را دورادور می‌شناختم از فعالیت‌هایش با خبر بودم اما رابطه نزدیکی با هم نداشتیم خاله‌ام مرا برای پسرش در نظر گرفته بود و به مادرم هم گفته بود اما هنوز برای خواستگاری نیامده بودند. فقط بین خودشان بود هرچند که مادرم چون با خواهرش صمیمی بود به او قول داده بود.

از وقتی که من متوجه این انتخاب شدم به این قضیه فکر می‌کردم و دوست داشتم هرچه زودتر به خواستگاری بیایند. تا اینکه بعد از موفقیت در عملیات «شهید رجایی و باهنر» و تبدیل کرخه کور به کرخه نور او را از تلویزیون دیدم احساس افتخار کردم و یقین پیدا کردم او همان کسی است که من می‌خواهم.

وقتی برای خواستگاری آمدند خانواده‌ام نگران بودند که او شهید شود و به خاطر این که آن روزها اوج حملات بود، پاسخ به این خواستگاری را مدتی به تعویق انداختند تا در این مدت من نیز فرصتی داشته باشم و درسم را به اتمام برسانم.

تابستان سال ۶۱ بود که به طور رسمی به خواستگاری آمدند. علی با لباس سبز سپاه آمده بود و ابهت خاصی پیدا کرده بود از یک طرف خجالت می‌کشیدم و دلهره داشتم و از طرف دیگر خوشحال بودم و به او افتخار می‌کردم وقتی آمد به خواستگاری‌ام لباس سپاه به تن داشت. علی با حضورش در مجلس خواستگاری با آن لباس به من نشان داد که یک پاسدار است و ظاهر و باطن همین است.

 

 

 

 


در صحبت‌هایش به من گفت: «هدف من از ازدواج اجرای سنت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و دستور اسلام است و الگویی که در این مسیر در نظرم است زندگی امام علی(علیه‌السلام) و حضرت زهرا(سلام‌الله علیها) است». آن شب کتاب ازدواج در اسلام را به من هدیه داد تا مطالعه کنم و گفت: «شرایط زندگی من جوری است که ممکن است یک روز درکنار تو باشم و تا آخر عمر نباشم من مرد جنگ و انقلابم زندگی‌ام دست خودم نیست می‌توانی با این شرایط با من زندگی کنی؟»

روز عید مبعث با هم ازدواج کردیم که ثمره این ازدواج یک پسر به نام حسین و یک دختر به نام زینب است. پنج سال با حاج علی زندگی کردم و در این مدت جز مهربانی، فداکاری و صبر چیزی از او ندیدم هدیه او به من تبسم همیشگی‌اش به هنگام ورود به منزل بود.

 

 

شادی روح امام ره و شهدا صلوات

بایگانی دل دوشنبه 15 دی1393رزمنده:  مملوک |

 

اعداد برای بعضی‌ها یك جور دیگر معنا می‌دهد؛ یعنی انگار بعضی اعداد فقط برای آدم‌ها ساخته شده‌اند؛ مثل دهم محرم كه مال امام حسین(ع) است، چهاردهم خرداد كه مال امام خمینی(ره) است، ویازده دی‌ماه كه مال سید مجتبی علمداراست.

 
11دی 1345 دیده به جهان گشود، 11دی 1364 زخم عشق و جانبازی به تن نشاند ازدواجش با اولاد زهرا(س)سیده فاطمه موسوی دی ماه1370 تولد نور دیده شان زهرا 8 دی ماه 1371 و 11دی 1375 پروازکنان به قافله همرزمان شهیدش پیوست...
 
 

احساس می‌كنم آدم‌هایی كه تولد و مرگشان در یك روز معین است، یك‌جورهایی دوست داشتنی‌ترند.

ص-ع از شهرستان خوی تعریف می کرد:

آقا سید مجتبی را خیلی اتفاقی شناختم. زمستان بود.برای خریدن نوار یکی از مداحان به نمایشگاهی که در شهرمان دایر بود،رفتم. نوار حضرت ابوالفضل(ع) آن مداح را خواستم.

فروشنده نواری به من داد با عنوان شهید علمدار.چون آقا ابوالفضل(ع)هم علمدار بودند فکر کردم همان است و خریدم.

وقتی آن را در خانه گوش دادم متوجه شدم مداحی ناشناس برای خانم حضرت رقیه (س) می خواند.

از آنکه نوار اشتباهی خریده بوم دمق شدم،ولی با این حال،آن مداح ناشناس صدایی بسیار دلنشین داشت.

چند روز بعدکاملا اتفاقی برنامه ی روایت فتح را دیدم. موضوع برنامه شهید علمدار بود،فهمیدم که نوار از چه کسی است،اما از آن روز نوارو نام شهید علمدار در گوشه بایگانی ذهنم خاک می خورد تا ...

دلم با خدا بود،ولی نمی دانم کدام قدرت شیطانی مرا از رفتن به سوی خداباز می داشت!درخواندن نماز کاهل بودم،یک روز می خواندم و دو روز نمازم قضا می شد.

این بدتر از هر سرطانی دلم را احاطه کرده بود....

 
 


ادامه مطلب...
بایگانی دل چهارشنبه 10 دی1393رزمنده:  مملوک |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر