.::سندس::.
.::یا الله یارحمن یارحیم یامقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک::.
این پست تا اطلاع ثانوی ثابت است


"تکیه گاهت کسی باشد که خودش تکیه گاه نمی خواهد"



عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن

الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِهِ وَ الصَّبْرِ؛

فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَكَارِهِ فِي الدُّنْيَا دَخَلَ الْجَنَّةَ؛ 

وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ؛ 

فَمَنْ أَعْطَى نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا دَخَلَ النَّار


بهشت با رنجها و صبر پوشیده شده است؛ پس هر کس در دنیا بر رنجها صبر پیشه کند، (این پوشش را کنار زده و) به بهشت وارد می شود.
و جهنم با لذتها و شهوتها پوشیده شده است. پس هر کس هر آنچه نفسش از لذات و شهوات طلبید برآورده ساخت، به آتش وارد خواهد شد.

بایگانی دل دوشنبه ۶ شهریور۱۳۹۱رزمنده:  مملوک |

 

عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم…
دست و پاش ۹۰درجه کج و راست میشد و انگشتای ظریفی داشت..
و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مث خونه کوچیک،ماشین کوچیک) بودم رویا بود…
خونه یکی از دخترهای افه ای فامیل بودیم
عروسک باربی که برای آب کردن دل من ، کمد باربی هاشو بهم نشون داد…
باباش وقتی سفرهای دریایی میرفت یکی از اینا رو براش می آورد… عید اون سال مامانم بعد از اصرار فراوان برام یکی از اونا رو با تمام وسایلش خرید…. اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من لباس درست و حسابی نداشت….مامانم قاطیِ بازی کردن من میشد و میگفت آخه اینکه اینطوری نمیتونه بره بیرون…
و براش یه شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه….
فکر میکنید چی شد؟
زانوهای باربی ام شکست….
چون با من نماز میخوند و من وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه زانوهاشو تا ته خم میکردم…
و طبعا یک باربی آمریکایی عادتی به دو زانو چهار زانو نشستن نداره و اصلا خمی زانوهاش تا این حد طراحی نشده….
من بعد از اون ۵ -۶ تا باربی دیگه خریدم و همشون بعد از دو روز زانو نداشتند…
داشتم فک میکردم چقد تحت تاثیر این عروسک بودم؟
مامانم یه کاری کرد که من فک کنم بازیه
ناخناشو با هم کوتاه کردیم چون میرفت مدرسه
لاکاشو پاک کردیم…
موهاشو بافتیم
مث خودم چادر سرش کردم
و نماز جمعه هم میرفت…
مامانم خیلی ساده نذاشت من مث باربی بشم چون باربی مث من شد…

بایگانی دل شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴رزمنده:  مملوک |
یک کلام

حال مادر خراب است...

حال مادر پس از گذشت ۱۱۷۶ سال از غیبت یوسف اش

روز بــــــــــــــه روز بدتر و بدتر میشود

و اینجا شیعه خانه ی امام زمان است
جایی که دختران از حرمت چادر اندک فهمیدند

و

پسران از غیرت ....

و ما در کوچه تنگ زمــــانـــه برای امام غائبمان
سیـــلــی که هیـــچ!

غصه هم نخورده ایم...

بایگانی دل دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴رزمنده:  مملوک |

 

 

آه زینب تو ندیدی !به خدا من دیدم
مادرم خورد به دیوار ولی باسر خورد
سیلی محکم اوچشم مراتارنمود
مادرازمن دو,سه تاسیلی محکم ترخورد 

.

.

.

 

بایگانی دل یکشنبه ۲ فروردین۱۳۹۴رزمنده:  مملوک |

سالی که بهارش قدم ↜ فاطمه ↝ باشد
صدها برکت از کرم ↜ فاطمه ↝ باشد 
امید که یک مژده ز صدها خبر خوش
پیغام فرج در حرم ↜ فاطمه ↝ باشد 
یا فاطمه (س)

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

بایگانی دل پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |

مدیران امروز بیایند

 

قدو وزنشان را با 

 

مدیران شهید اندازه بگیرند

 

 




برچسب‌ها: شهدا, مدیر, امانت, عدالت, ایمان
بایگانی دل پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |

بایگانی دل پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
بر چادر مشکی ات،نستعلیق می نویسم عشــق را

وقتی که این "احرام سیاه" را می پوشی و حج شکوهمند حیا را به جا می آوری

آنگاه طواف می کنند تو را صفوف فرشته ها و متبرک می کنند بال هایشان را به

تاروپود حریم آسمانی ات

تو...گمنام ترین "حاجیه" امروز زمان هستی

 

بایگانی دل چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
 

چشمانت را ببند ای شهید!

مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی...
 
مادرم! ببخش که با هر تیری که به قلب فرزندت می زنیم
 
یاد سیلی را روی گونه ات زنده می کنیم...

 

بایگانی دل سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |

 

مادر که برود نظم خانه بهم میریزد...

علی نجف.....

حسن بقیع.....

حسین کربلا....

زینب دمشق.....

. . . و مهدی را نمیدانم کجا بیابم!!!


برچسب‌ها: مادر, در, پهلو, درد؛علی علی علی
بایگانی دل دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
 

بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم

 

مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم.

سوز و گدازمادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا

هم به جبهه ببر، یک طرف مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم

در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود، هربار که

مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که 

بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر

بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که

همراه من بیاید وپدرصدام یزید کافر! را دربیاورد و او را روانه بغداد

ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش

 مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی درآورد تا

روم کم شد وراضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش،کفش و کلاه کردیم

و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه،شور و حالش یک طرف،کنجکاوی کودکانه اش

طرف دیگر، از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.

 

این تفنگ گندهه اسمش چیه؟ -

 

 بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟-

 

  بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟-

 

- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

 

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم، تا این که یک روز

 

بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود

 

تو نیا که من تخته گاز آمدم، قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه

 

چشم سفید، پسرم در همان عالم کودکی گفت: " بابایی مگر شما نمی گفتید که

رزمندگان نوارنی هستند"؟

 

متوجه منظورش نشدم :

 

- چرا پسرم، مگر چی شده؟

 

پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟ -

 

ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم:

 

"باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی"!؟

  
 

:منبع 

36 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه

 

 

بایگانی دل شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
 

براي رسيدن به آنان بايد به عقب برگرديم

آنجا كه بهتر مي تواني با آنها ارتباط برقرار كني

برگهاي تاريخ بعد از جنگ را يكجا عقب بزن و بگذار  كنار

حال و هواي جنگ بيدارت مي كند

حال بهتر مي تواني نفس بكشي،درست مثل روزهاي عمليات

ديگر قلبت به عشق لحظه هاي حماسه آفرين آن روزهاي

دوست داشتني جنگ مسلح شده است...

 


برچسب‌ها: جنگ, عملیات, حاجی؛تاریخ
بایگانی دل سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳رزمنده:  مملوک |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر