.::سندس::.
.::یا الله یارحمن یارحیم یامقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک::.
این پست تا اطلاع ثانوی ثابت است


"تکیه گاهت کسی باشد که خودش تکیه گاه نمی خواهد"



عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن

الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِهِ وَ الصَّبْرِ؛

فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَكَارِهِ فِي الدُّنْيَا دَخَلَ الْجَنَّةَ؛ 

وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ؛ 

فَمَنْ أَعْطَى نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا دَخَلَ النَّار


بهشت با رنجها و صبر پوشیده شده است؛ پس هر کس در دنیا بر رنجها صبر پیشه کند، (این پوشش را کنار زده و) به بهشت وارد می شود.
و جهنم با لذتها و شهوتها پوشیده شده است. پس هر کس هر آنچه نفسش از لذات و شهوات طلبید برآورده ساخت، به آتش وارد خواهد شد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۶ شهریور۱۳۹۱ توسط مملوک |
بهش گفتم :

" پسرم ؛ تو به اندازه کافی جبهه رفتی ، دیگه نرو ؛ بزار اونایی برن که نرفته اند .. "

چیزی نگفت و یه گوشه ساکت نشست ...

صبح که خواستم نماز بخونم اومد جانمازم رو جمع کرد ، بهم گفت :

" پدر جان ! شما به اندازه کافی نماز خوندی بذارین کمی هم بی نماز ها ، نماز بخونن .. "

خیلی زیبا منو قانع کرد و دیگه حرفی برای گفتن نداشتم .. ..

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۶ بهمن۱۳۹۴ توسط مملوک |

محمد بروجردی فرمانده ي منطقه بود
یکی اومد پیشش و گفت: دشمن داره میاد جلو و هیچ امکاناتی هم برا مقابله نداریم
شهید بروجردی عادت داشت همیشه ی خدا می خندید. این بار هم خندید.

طرف هم عصبانی شد و زد زیر گوشش
برای چندمین بار بود که یکی می زد توی گوشش.
اما شهید بروجردی جای عصبانیت بلند شد ، صورتش رو بوسید و گفت:
شما خسته شدی. بیا بشین. درست می شه.
 ‌
 خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد بروجردی


 منبع: یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 62

نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ بهمن۱۳۹۴ توسط مملوک |
خودش می گفت: دو شب هست که خواب میبینم تکفیریها روی سینه ام نشستند تا سرم رو جدا کنند؛

منم فریاد زدم و امام حسین ع اومد و فرمود:

نترس!درد نداره ...  عزیز من!

سر تورو جدا میکنن اما دردی رو حس نخواهی کرد چون فرشتگان از هر طرف تو را در بر خواهند گرفت...

چند روز بعد توی عملیات زخمی شد و داعشی ها اسیرش کردند

همونطور که توی خواب دیده بود سر از تنش جدا کردند.

عزالدین بی سر فقط هفده سالش بود

خاطره ای از شهید مدافع حرم  ذوالفقار  حسن عزالدین

منبع: کتاب خاطرات مدافعان حرم،صفحه 28

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳ دی۱۳۹۴ توسط مملوک |

حاجی! تمام گشته مهمات‌مان، تمام

ما مانده‌ایم و چند تنِ نیمه‌جان، تمام

ما مانده‌ایم و غربت تلخی از ابتدا

تا انتهای وحشت آخرالزمان، تمام

خرچنگ‌ها محاصره را تنگ کرده‌اند

اما امید ماست خدا بی‌گمان ، تمام

حاجی! خدا کند که بفهمی چه دیده‌ام

از پشت زخم‌های دل آسمان، تمام

این‌جا هنوز اول خط شروع ماست

پایان انتظارِ به خون خفته‌مان، تمام

فرصت گذشته است، مرا هم حلال کن!

شاید شکسته شیشه‌ی عمر جهان، تمام

تنها صدای خش‌خشِ بی‌سیم بود و بس

تنها صدای اشهد یک نوجوان، تمام

ده سالِ بعد، کار تفحص نتیجه داد

بی‌سیم تکه‌تکه و یک استخوان، تمام

حالا کنار تربت حاجی نوشته‌اند:

گم‌نام، عشق ما و خدا، بی‌کران ... تمام

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۲ آبان۱۳۹۴ توسط مملوک |
ماهی یکبار بچه های مدرسه جبل عامل را جمع میکرد ،میرفتند زباله های شهر رو جمع آوری میکردند.

میگفت: با اینکار هم شهر تمیز میشه هم غرور بچه ها میریزه ...

دکتر مصطفی چمران را میگویم ...

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۲ آبان۱۳۹۴ توسط مملوک |

قدرت الله حسین زاده شانزده هفده سال بیشتر نداشت. هر جا دیدیمش یه تسبیح دستش بود و ذکر می گفت. سر صبحونه، توی کلاس صف نماز، پیاده روی ها و ... تسبیحش دستش بود و ذکر می گفت.
می پرسیدیم: قدرت الله چه ذکری میگی؟
می گفت: کاری به کار من نداشته باشید...
شب عملیات کربلای پنج توی شلمچه دیدم صورت قدرت الله پر از اشکه و تسبیح دستشه. رفتم و گفتم قدرت الله تو رو حضرت زهرا سلام الله علیها چی داری میگی؟ قسمش که دادم طاقت نیاورد و گفت: فلانی! کار امروزم نیست، خیلی وقته فقط میگم (السلام علیک یا اباعبدالله)...
گفتم چرا؟
گفت: دلم می خواد اونقدر این ذکر رو بگم که ملکه ی ذهنم بشه، تا بهم اجازه بدهند دم رفتن یه بار بگم (السلام علیک یا اباعبدالله) و شهید بشم...
توی عقب نشینی یه لحظه دیدم قدرت الله روی خاکریز من رو صدا کرد. تا نگاهش کردم تیر خورد توی سرش. دویدم و سرش رو توی بغل گرفتم. دلداریش می دادم که قدرت الله چیزی نیست...
تیر خورده بود توی سرش و جمجمه اش شکسته بود ، اما آخ نمی گفت. نگاهش به آسمون و لبخند به لبش بود... فقط یه جمله گفت: السلام علیک یا اباعبدالله و شهید شد


◀️ راوی: محمد احمدیان

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۴ توسط مملوک |
راز دست به سینه جان دادن و تبسم طلبه شهید محمد زمان ولی پور از زبان خودش

دوست صمیمی و داماد شهید محمد زمان ولی پور تعریف می کند:
فرمانده سپاه بابل به من خبر داد که برادر خانم شما شهید شدند و این در حالی بود که بیست روز از ازدواج ما می گذشت.


به بیمارستان شهید یحیی نژاد رفتم، رئیس بیمارستان مانع شد. گفت: شما تحمل نداری.
….وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.
تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟
شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت: «می دانی چرا لبخند زدم؟ بخاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) را دیدم و گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)، ایشان را در بغل گرفتم و لبخند زدم.»

( منبع: کتاب اسوه های تبلیغ، سیره های اخلاقی شهدای روحانی مازندران)


● طلبه شهید محمد زمان ولی پور در کلام استادش علامه ایازی:


👈علامه ایازی از علمای بزرگ اسلام به طلبه های تازه وارد می گفت محمد زمان ولی پور رو الگوی خودتون قرار بدین .
👈وقتی محمد زمان شهید شد علامه ایازی مکثی کردند و سه بار فرمودند: او واقعا بی نظیر بود. بی نظیر بود، بی نظیر... من او را رهبر اینده ی یک امت می دانستم ، با رفتنش کمرم شکست...
◀️ شهید محمد زمان ولی پور: من در حال پروازم، این جسم من است که شما می بینید، اما روحم در حال پرواز است...


منبع: کتاب پرواز تا ملکوت



◆ مشخصات شهید:
طلبه ی عارف شهید محمد زمان ولی پور
تولد: 1341 . شهر بابل
شهادت: 1367 عملیات کربلای 10 منطقه شلمچه  با اصابت ترکش به کمر


* ایشان با اینکه در رشته ی پزشکی قبول شده بودند ، به حوزه رفته و در جهت رشد علمی و معنوی خود تلاش کردند

نوشته شده در تاريخ شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط مملوک |

زنی در حال عبور او را دید او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس وکفش خرید و گفت مواظب خودت باش.
کودک پرسید : ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
و کودک هم گفت که میدونستم شما با خدا نسبتی داری...

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ .....: اى كسانى كه ایمان آورده‏اید، از آنچه به شما روزى داده‏ایم انفاق كنید، پیش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن نه داد و ستدى است و نه دوستى و نه شفاعتى. و كافران خود ستمكارانند.( البقرة : 254)



نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۲ توسط مملوک |
مثل هر سال به هوای بوی چادر خاکی ات می آیم،که سید مجتبی گفته آنجا،شلمچه را می گویم ،بوی چادر خاکی ات را می دهد...

روزهای پایانی چه دیر می گذرد...

مگر نمی بیند به شماره افتادن این نَفَس آلوده ام را ...

روح  خسته ام مدتهاست ساکن آنجا شده ...

و جسم ناتوانم را دیگر رمقی نمانده....

دلم عجیب تنگه ...

دلم تنگه گنبد فیروزه ای شلمچه س ...

دلم تنگه  رمل های سوزان ظهر  فکه س ...

دلم تنگه سکوت صبح عاشقی  هویزه س ...

دلم تنگه غروب طلائیِِ، طلائیه س ...

دلم تنگه محمودوند  و ...

دلم تنگه بخدا ...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۵ اسفند۱۳۹۲ توسط مملوک |

چقدر دلم تنگ پرواز است






پر پرواز می خواهم

 بالهایم را پس بدهید

دلتنگی نوشت :

دلم تنگه برای صفای راهیان ...

دلم تنگه برای ببار ای بارون محمود کریمی تو غروب شلمچه ...

دلم تنگه برای دوشنبه سال 90 و اون نماز عاشقی تو شلمچه ...

دلم تنگه برای سپیده دم  هویزه ...

دلم تنگه برای دهلاویه و صدای مناجات دکتر چمران ...

دلم تنگه بخدا  شهدا ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...


اسفند که میاد دیگه نفس ها به شماره می رسه

شهدا یعنی امسالم دعوتم می کنید؟!... ... ...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲ توسط مملوک |
دیگر دنبال قرص نروید


دانشمدان راه بهتری برای خود کشی پیدا کرده اند

نگاه مهدی(عج)

همان لحظه که نگاهت میکند و تک تک گناهانت

جلوی چشمانت ظاهر میشوند و خودی نشان میدهند،

تو از شدت خجالت آرزوی مرگ میکنی....


پی نوشت:

گاهی وقتها...

 ما...

هی ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ توسط مملوک |
ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟمؤﻣﻨﯿﻦ ﺣﺰﺏ ﺍﻟﻠﻬﯽﺗﺮ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ! ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﯾﻚ ﺭﺋﯿﺴﯽ ﺭﻓﺘﻢ، ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺗﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻚ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺣﺎﻻ ﯾﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎ ﺧﺎﻧﻢ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ، ﺍﻭﻩ... ﭼﻪ ﺷﻜﻠﯽ! ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺋﯿﺲ ﺭﻓﺘﻢ، ﮔﻔﺘﻢ: ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺤﺮﻡ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ! ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﯾﻚ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﯾﻚ ﺍﺗﺎﻕ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮ ﻣﺎ ﺣﺰﺏﺍﻟﻠﻬﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻛﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﺟﻤﻊ ﺍﺳﺖ. ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﯿﺮ ﺑﻪ ﺯﻥﻫﺎﯼ ﺟﻮﺍﻥ ﺳﻼﻡ ﻧﻤﯽﻛﺮﺩ. ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﯾﺎ ﻋﻠﯽ! ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺳﻼﻡ ﻣﯽﻛﻨﺪ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺳﻼﻡ ﻧﻤﯽﻛﻨﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺴﺘﻢ. ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﺑﻪ ﯾﻚ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺳﻼﻡ ﻛﻨﻢ ﯾﻚ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﺮﻣﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﺪ، ﺩﻝ ﻋﻠﯽ ﺑﻠﺮﺯﺩ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺩﻝ ﻋﻠﯽ ﻣﯽﻟﺮﺯﺩ، ﺗﻮ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﺟﻤﻊ ﺍﺳﺖ! .

ﺣﺠﺖ ﺍﻻﺳﻼﻡ ﻭﺍﻟﻤﺴﻠﻤﯿﻦ ﻗﺮﺍﺋﺘﯽ
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲ توسط مملوک |
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.زندگي را تماشا ميكرد.رفتن و ردپاي آن را.و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند.

جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.

او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود.

او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.

آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگين شان مي كني.دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري. 

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد.

آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.

تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.

دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.

اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام است.

نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۵ بهمن۱۳۹۲ توسط مملوک |

هدف جدید پرندگان خشمگین: تخریب مساجد و جنگ در ایران



پس از ورود نسل تلفن های همراه آیفون، بازی انگری بردز و یا پرندگان خشمگین، در سال ۲۰۰۹ توسط شركت رویو تولید و توسط شركت چیلینگو به بازار عرضه شد كه در اواخر سال ۲۰۱۰ ،شركت رویوی خود به صورت مستقل تولید و توزیع بازی را بر عهده گرفته است.
 
این بازی پس از مدت اندكی توانست كه در میان كاربران موبایل محبوبیت فوق العادی ای كسب كند و پس از آن نسخه آنلاین این بازی و نسخه مخصوص كامپیوترهای خانگی نیز وارد بازار شد. و امروز كمتر گیموری است كه با این بازی ساده و جذاب ناآشنا باشد.
 


برچسب‌ها: پرندگان خشمگین, انگری بردز

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۵ بهمن۱۳۹۲ توسط مملوک |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر