X
تبلیغات
.::سندس::.
.::سندس::.
.::یا الله یارحمن یارحیم یامقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک::.
این پست تا اطلاع ثانوی ثابت است


"تکیه گاهت کسی باشد که خودش تکیه گاه نمی خواهد"



عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن

الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِهِ وَ الصَّبْرِ؛

فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَكَارِهِ فِي الدُّنْيَا دَخَلَ الْجَنَّةَ؛ 

وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ؛ 

فَمَنْ أَعْطَى نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا دَخَلَ النَّار


بهشت با رنجها و صبر پوشیده شده است؛ پس هر کس در دنیا بر رنجها صبر پیشه کند، (این پوشش را کنار زده و) به بهشت وارد می شود.
و جهنم با لذتها و شهوتها پوشیده شده است. پس هر کس هر آنچه نفسش از لذات و شهوات طلبید برآورده ساخت، به آتش وارد خواهد شد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 شهریور1391 توسط مملوک |




شوریـــده و شیــدای توام
شیـــرینی ِ رویــــای ِ منی
تــا بـه قیامتــــ پای تـــوام
دین ِ منــی دنیـای ِ منـی . . .







گفت: می دانـﮯ تپش قلب نشانه ﮯ چیست؟
 
گفتم: گاهـﮯ عشق …
 
و گاهـﮯ او…
 
تپش، یعنی اعلام زندگی، به عشقت،
 
یعنی هنوز هم زنده ام، تا براﮯ تو بمیرم ...

 
دوست داشتن تو ...
 
تنها گواه ِعاشقـﮯ در حیات و ممات است
 
همین!!
 
دلتنگ ِ حرمم ...
 
خوش به حال ِ کبوترا ﮯ ِ حرمـ ــت... !!!

پ.ن:
یادش بخیر سال گذشته همین روزا سرمست سفر بودم سفری رویایی
 حرم ارباب ...
و امسال هم الهی شکر انگار دارم به سفری دیگه دعوت میشم
همونجا که میگن برات کربلا میده
آقای مهربونیا یبار دیگه منه روسیاه دارم میام پابوست
آقای من، دارم میام اونم دسته خالی
کرمی کن یا رضا ...

برچسب‌ها: دلتنگ کربلا, حرم, پنجره فولاد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 فروردین1393 توسط مملوک |




مسلمانی رفت خانه یک مسیحی،

برایش انگور آوردند خورد،

برایش شراب آوردند گفت حرام است،

مسیحی گفت:

عجبا از شما مسلمانان انگور میخورید اما میگویید شراب حرام است

در حالی که این از آن بدست آمده.

مسلمان گفت:

تو ببین این زن شماست و این هم دختر شماست درسته؟؟؟

گفت بله!!!

گفت: ببین خدا این را به شما حلال کرده و آن را حرام

در حالی که آن از این به دست آمده است

مسیحی همانجا گفت: أشْهَدُ أنّ لا اله الا الله و أشْهَدُ أنّ مُحَمَدٌ رَسولَ الله…
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 فروردین1393 توسط مملوک |



...             ...   ...  ...

...      ...     ...   ...  ...

...        ...    ...     ...    ...

میگفت فکه ه ه ه

یا فکه یا فتح المبین!!

گفتیم:محمودوند سرراهمونه میریم دیگه؟

گفت:محمودونددیگه کجاست؟!

محمودوند!!

معراج شهدا!!

یعنی شما که شانزده ساله کاروان میارید منطقه معراج شهدای محمودوندرو نمیشناسید؟!

اصرار از مابرای رفتن و بهانه از مدیرکاروان برای نرفتن!

میگفت اینهمه منطقه رفتیم اونجاهاهم قدمگاه شهدابوده دیگه چه فرقی داره

گفتیم:رفتیم قدمگاهشون رو دیدیم خاطراتشونو برامون گفتین و شنیدیم

اما اونجا خودشونن و ی دنیا نگفته ها ...

تلاشمون رو کردیم راضی نشدکه نشد!

سپردیم به خود شهدا..

تو اقلیت بودیم و جز اطاعت از برنامه های گروه چاره ای نداشتیم ...

...

...

...

...

بیا خودمون ماشین بگیریم بریم محمودوند نیای خودم میرم

این اصرار  یکی از بچه ها بود که می گفت اولین بار که اومدم جنوب تو محمودوند خودمو پیدا که نه گم کردم.. قلبم نه وجودمو گذاشتمو برگشتم ...حالا هر سال میرم اونجا یه سری بهشون میزنم و اونام عجیب مهمون نوازن ... یه خاک روبی میکنمو ... دوباره شهر و...

اگه نرم دیوونه میشم بخدا ... ... ... ... ...

آجی جان چراانقدر اصرار داری برا رفتن !!! تا خودشون نخوان تا اذن دخول ندن حتی اگه تا دم حسینیه هم بریم اجازه ورود پیدا نمیکنیم ...

دوروز مونده به اتمام سفر ...ورودی اهواز ... خدای من یعنی درست شنیدم ... یعنی ...

آره خودشه محمودوند ...

یبار دیگه به حرمت اون سه تا رفیقی که سال اولی بودن تو این سفر

به حرمت اون پدرشهیدی که هرجامیرفتیم دلشو میذاشتو میومد...

به حرمت همه ی خوبایی که با ما همسفر بودن

یه بار دیگه منه کمترین هم دعوت شدم به معراج شهدا

کوتاه بود فقط نیم ساعت...لحظه ی غروب...دم اذان عاشقی ... همنوا شدن با فرشته ها...پرکشیدن با کبوترای عاشق چ لذتی داشت... ... ... ...

...

...

...

سفرنوشت:

همسفر شدنمون با این گروه حکمتهایی داشت که ذهن کوچک من گنجایش فهم اونو نداره ...

و درسهایی

باشد که خوب شاگردی باشم در این مدرسه ی عشق




نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین1393 توسط مملوک |



فتح‌المبین؛ فتحی به روشنی ایمان

به منطقه عملیاتی فتح‌المبین که رسیدیم، صف طولانی اتوبوس‌های کاروان‌ها و حضور خیل عظیم جوونهاخودنمایی می‌کرد.همه اومده بودن تا در جوار زمینی که روزی محل سلوک عرفانی رزمنده‌ها و معراج شهدا بود، در نوروز، خونه دل را تکونی بدن...

حضور بچه ها همراه والدین‌شان در حالی که لباس یا کلاه سربازی پوشیده بودند، این اطمینان را به دل می‌بخشید که نگران نباش، اگر کشورمون انسان‌های مجاهد بسیاری را تقدیم کرد، حالا هم ما فرزندانی داریم که قطعا راه اونها رو ادامه میدن ...

فتح المبین امسال خیلی خیلی برام عجیب بود از ابتدای حرکت به مقصد فتح المبین یه حس عجیب و ناشناخته داشتم و هنوز مبهوت اون حسم...

گذر از شیارها... شقایق هایی که خیلی هاشون تنها و بعضی هاشون گروهی به استقبال میهمانهای نوروزیشون اومده بودن ...

بالای کوه ... حسینیه ای که مزین بنام پدر بزرگوار امام عصر عج شده بود یه حس عجیبی داشت ...

شهدای گمنامو اون خانم جوانی که کنار مزار اونها زجه میزد و انگار مثل بقیه و اما دل سوخته تر شاید چیزی رو فریاد میزد ...

و مناجاتی که از بلندگوی یادمان پخش میشد به همراه صحبتهای آرومو دلنشین حاج حسین دل آتشین منو سوخته تر کرد و عجیب این سوختنه لذت داشت ...

بسوز ای دل من بسوز و ...


 


برچسب‌ها: فتح المبین, یادمان شهدای گمنام, شقایق
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین1393 توسط مملوک |

صبح زود راهی شدیم ... اروند تلاطم امواج دلهای شیدایی

دل عاشق من همچون آبهای اروند خروشان و شرمنده ست ... دل بی قرارم بدون روح قراری نداره!!هنوز روحم سرگردان در دشت و بیابونِ و حالا هم روح سرگشته ام رسیده اروند و پس از عبور از پلهای شناور و نیزارها جلوتر از جسم نشسته کنار رود ...

از گروه جدا شدمو به دنبال روح کنار رود نشستم تا شاید کمی قرار بگیرم اما نه قراری نیست ...ضربان بی امان قلب اما خبراز چیزی میده انگار ...

.

.

.

یبار دیگه سری به 8ستاره ی خوشنام و عاشق اروند زدموبرگشتم کنار بچه ها...راوی داشت از رشادتهای شیرمردان میگفت،از اروند وحشی،ازساعت  22:10 روز 20 بهمن سال 1364 میگفت و از دلیری شیرمردان خطه ی مبارک هم حرفها داره ...

بچه ها رفتن کنار رود و سوار قایق شدند تا گشتی داشته باشن در اروند رود ... دل من اما همچنان به دنبال خلوتیه تا قرار بگیره !!! ....

رفتم گوشه ای به انتظار بچه ها و شاید خلوتی با دلم ...کاروان سمنان یا زهراگویان از راه می رسه و میشینه کنار دلم...مرد رزمنده دیروز با لباس رزم بهمراه روحانی مرد رزمنده امروز می ایستند به  کنار جمعیت فرمانده باز هم روایت می کنه تاریخ نبرد رو ،دفاع رو،از شیرمردان غواص میگه، از بی وفایی رود،از ماهی ...از پدر پسر فرزندی که شاید خوراک ماهیان شدو برنگشت ... و روحانی مرد رزمنده هم از جنگ میگه اما از نوع نرم، از ساپورت پوشان اروند میگه...دردودلها داشت با اونها...از تک رنگی ساپورتهاشان گفت و از ساپورت پوشان سواحل شمال و جنوب میگه و رنگارنگی ساپورتهاشان در شهرهای پر زرق و برق در کنار مردمان هزار رنگ ...

ناله میزنه حاجی! نجوا می کنه او با حضرت مادر"س"،حرفها داره انگار با فرزند مادر"عج" ...و دلم اما فرصتی پیدا کرد برای ناله زدن،برای بی امان فریاد کشیدن بدون ترس از شنیده شدن... گم می شد فریاد من میان اونهمه ناله، خالی شد دلم،سبک اما هنوز ...


برچسب‌ها: دلدادگی, اروند, شیدایی, ماهی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 فروردین1393 توسط مملوک |

دل نامه1:

امشب اما دوباره عجیب دلم هوایی شده؛شب هفت خانم حضرت زهرا س،جسمم داره بال بال میزنه خودشو برسونه به دلی که شب سال تحویلیه جامونده تو شلمچه ...

سفر امسال اماباهرسال دیگه فرق داشت...سفر امسال یایَدِ دل بودوالتماس نفس!!!که مبادا نشه...مبادانره...تمنا برای رفتن بود...

وامسال هرجایی که رفتیم فرق داشت انگار با تمام سالهای گذشته!!!

انگار هرجایی یه حرف تازه ای داشت اما آشنابرای دلم...وهر یادمانی یه نشونه ای تازه برای روحم...

و شلمچه اما همیشه دنیایی از حرف بود برای دلم و روحم و جسم ناتوانی که وقتی گنبدهای فیروزه ای از دور خودی نشون داد دیگه یارای هیچ حرکتی نداشت؛بدون روح خودشو باید کشون کشون به یادمان می رسوند چراکه روح خسته و سرگردون که همون اولای سفر تنهاش گذاشتو دست دلمو گرفتو رفت،رفتو غلط خورد تو خاکها و شروع کرد به دلبری برای دلبرای آسمونیش ...

وچه سخت بود قدم گذاشتن تو زمینی که اون همه عاشق آسمونی شدن ...جرأت پائین گذاشتن پاهامو نداشتم..خدایا اینهمه لاله ی پرپر!!اینهمه دست،پا،سرهای جداشده از پیکر،خدایا پاهامو کجابذارم که دستی ،پایی،سرهای بی پیکری،پیکرهای بی سری نباشه!!! خودموکشوندم کنارخاکریزاما نه فرقی نداره از هر سمتی بخوام برم دستی،سری،پایی هست!!دیگه چیزی به اذان مغرب نمونده به هر زحمتی بود خودمو رسوندم به داخل یادمان،جمعیت نماز عاشقی رو بسته بودن ایستادم به نماز،چه نمازی چه لذتی، زیرآسمون پرستاره،کنار ستاره های زمینی که آسمونی شدن،روبه حرم سالار شهیدان،توکربلای ایران ...

بعدنماز رفتم سمت اون گوشه ی دنجی که هرسال دلم همونجا می موندو من اما باید جسمم رو به آغوش می کشیدمو به زحمت برمی گشتم و...

آخرین ساعات سال...شب جمعه...روبه کربلا ... با شهدا ...آخرین دعای کمیل سالی که باتمام خوشیها و ناخوشیهاش داشت می رفت که بنشینه تو دفتر خاطرات زندگی و اولین دعای کمیل سالی که نشست تو اولین سعف (برگ) خاطرات نو...

اَفَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ اِلهى وَ سَيِّدى

فَاَسْئَلُكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتى قَدَّرْتَها وَ بِالْقَضِيَّةِ الَّتى حَتَمْتَها وَ حَكَمْتَها

وَ غَلَبْتَ مَنْ عَلَيْهِ اَجْرَيْتَها اَنْ تَهَبَ لى فى هذِهِ اللَّيْلَةِ وَ فى هذِهِ

السّاعَةِ كُلَّ جُرْمٍ اَجْرَمْتُهُ وَ كُلَّ ذَنْبٍ اَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ قَبِيحٍ اَسْرَرْتُهُ وَ كُلَّ...

(كه فرمودى)((آيا كسى كه مؤ من است مانند كسى است كه فاسق است؟نه يكسان نيستند))اى معبود من و اى آقاى من بحق آن نيرويى كه مقدرش كردى و به فرمانى كه مسلمش كردى و صادر فرمودى و بر هر كس آن را اجرا كردى مسلط گشتى از تو مى خواهم كه ببخشى بر من در اين شب و در اين ساعت هر جرمى را كه مرتكب شده ام و هر گناهى را كه از من سرزده و هر كار زشتى را كه پنهان كرده ام و هرنادانى كه كردم چه كتمان كردم و چه آشكار چه پنهان كردم و چه در عيان ...

حس می کردم قلبم از تپش ایستاده ،اما هنوز انگار دعوت نشده بودم،هنوز انگار فرسنگها فاصله داشتم با اون فضا؛هنوز محبوس بودم،همه جا روضه بود و ناله دلم اما فقط فریاد بود همین!!!هنوز روح خسته ام آروم نگرفته بود!! بیابون گرد شدم اما چرا دلم هیچ کجا سکنا نمی گیره!!دلم میرفتو منم کشان کشان به دنبالش تا اینکه بالاخره نشست!!پشت یه جمعیت عظیم و روضه خون که روضه ی مادرو می خوند ... از عاشقی می خوند... از کربلا ... بین الحرمین ...یا حسین ع ... یا حسین ع ... یا حسین ع... یا زهرا س یا زهرا س یا زهرا س ...

آقا جان کربلا میخوام ... بیامو دعا کنم برای ظهورت آقا ...

و

يا مقلب القلوب و الابصار. يا مدبر اليل و النهار. يا محول الحول و الاحوال. حول حالنا الي احسن الحال.

و سالی که تموم شد تو الهی العفو گفتنهای جمعیت و یا حسین یا حسین گفتنها

و سالی دوباره و نو با روضه ی مادر

و اشک بر مظلومیت مادر

و ....

و چه سالی شود این سالی که با حول حالنای خیلی ها همراه شده

کاش من هم حول حالنا شوم

الهی آمین





برچسب‌ها: قصه ی دل دادگی 1
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 فروردین1393 توسط مملوک |
گام به گام عملی و مستند دوستی و انس با روح یک شهید


تا حالا شده با شهیدی رفاقت کنید

 هممون میدونیم شهید زندست و به انقلابی که به ثمر رسونده, سر میزنه و مدام اونو از گزند خطرات و تهدیدات حفظ میکنه. 


حالا تصور کنیم یا یکی از شهدا بتونیم رابطه دوستی - عاطفی برقرار کنیم.... 

فکر میکنین چه اتفاقی میفته !؟


      روح شهید با روح شما رفیق و همراه میشه.

      از فردا حضور شهید رو همیشه کنار خودتون احساس میکنید چون روح شما همیشه همراهتونه !

      در طول روز هواتونو داره ( موقع درس خوندن, نماز و انجام طاعات, غذا خوردن, مسجد رفتن, گردش و همه فعالیته ها.... ) 

      براتون مدام دعا میکنه چون شهدا فوق العاده رفیق باز بودن و هستند !

      نه تنها برای نماز صبح که بعد از مدتی برای خوندن نماز شب هایی باصفا بیدارتون میکنن.

      در هر مرحله از زندگی که چند گزینه انتخاب داشته باشید, به راحتی گزینه اصلح رو نشونتون میدن.

      لذت بندگی, عبادت, طاعت و معنویت رو به دوست خودشون خواهند چشاند.

      برای جوونهای در آستانه ازدواج, یه همسر خوب پیدا میکنن. یه دختر خانم یا آقا پسر خوب که اتفاقا اونم به شهید شما ارادت داره !!!

حالا به این مثلث فکر کنین :

     شما + دوست شهید شما + همسر شما (ارادتمند دیگر شهید)

     

     و در نهایت و اوج این رابطه این مثلث شکل خواهد گرفت :

     شما + دوست شهید شما + خــدا

      نسئل الله منازل الشهداء



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 گام (1) : انتخاب فقط 1 شهید

  گام (2) : عهد بستن با شهید

  گام (3) : شناخت شهید

  گام (4) : هدیه ثواب اعمال خود به روح شهید

  گام (5) : درگیر کردن خود با شهید

   گام (6) : عدم گناه در حضور رفیق !

  گام (7) : اولین پاسخ شهید

  گام (8) : حفظ و تقویت رابطه تا شهادت




این آموزش توسط یکی از شهدای موجود در پوستر فوق ( بصورت الهام به یکی از دوستان مورداعتماد حقیر )  ارائه شده که بنده سراپاتقصیر وظیفه بازنشر اونو دارم و بابت این لطف الهی بینهایت شاکرم.


مطالعه ادامه مطلب رو از دست ندید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 اسفند1392 توسط مملوک |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر